خبرگزاری مهر- مجله مهر: ما مشهدی‌ها کم توی صف نبوده‌ایم؛ صف زیارت ضریح امام رضا (ع)، صف چای‌خانه حضرت، صف‌ اتوبوس‌های منتهی به حرم. یکی از طولانی‌ترین صف‌هایی که به عمرمان دیده‌ایم، صف‌های شله مشهدی‌ است. پیر و جوان، زن و مرد قابلمه دست می‌گیرند و توی صف‌های طولانی شله می‌ایستند. ‌ وقتی از ماشین […]

خبرگزاری مهر- مجله مهر: ما مشهدی‌ها کم توی صف نبوده‌ایم؛ صف زیارت ضریح امام رضا (ع)، صف چای‌خانه حضرت، صف‌ اتوبوس‌های منتهی به حرم. یکی از طولانی‌ترین صف‌هایی که به عمرمان دیده‌ایم، صف‌های شله مشهدی‌ است. پیر و جوان، زن و مرد قابلمه دست می‌گیرند و توی صف‌های طولانی شله می‌ایستند.



وقتی از ماشین پیاده شدم، یک صف طولانی روبرویم ظاهر شد. چشمم را سر دادم روی‌ جمعیت تا سر این کلاف را پیدا کنم. صف درست از جلوی مسجد شروع شده و به تقاطع ابوذر و احمدآباد رسیده بود. شک نداشتم صف نذری است. ته دلم ضعف می‌رفت؛ بدم نمی‌آمد یک پرس نذری خودم را مهمان کنم. رفتم جلو و پرسیدم: «ببخشید، این صف چیه؟»



خانم به سمتم چرخید: «صف امضای بنر ایران برای پویش جان‌فدا.» نفهمیدم با چه فرکانسی «یا اباالفضل» از ته گلویم خارج شد. رفتم تا جلوی مسجد. این صف سن و سال نمی‌شناخت؛ زن و مرد نمی‌شناخت؛ چادری و مانتویی کنار هم توی صف به خط شده بودند. مردم خودشان را به بالای سن می‌رساندند، داخل مربع‌ها را امضا می‌کردند و چیزکی می‌نوشتند.



پیرزنی با عصا رسیده بود پای سن. چند خانم زیر بغلش را محکم چسبیدند. مجری چشمش که به پیرزن افتاد، نطقش باز شد: «مادر! آخه چرا این‌قدر خودتو به زحمت انداختی؟»



نگاهی به آخر صف انداختم؛ انگار کنار ساحل ایستاده باشی و بخواهی ته دریا را پیدا کنی. دختران جوانی رفتند و پشت سر پیرمردی ایستادند. تا چشم‌شان به پیرمرد افتاد، موهاشان را زیر روسری مرتب کردند و گفتند: «ماشاءالله حاج آقا! ماشاءالله دم شما گرم.» پیرمرد نگاه پدرانه‌اش را با لبخندی گره زد: «ماشاءالله به شما دخترا و خانومای ایران. انقلاب ۵۷ هم انقلاب شما شیرزنا بود.»



صف آرام جلو رفت و نوبتم شد. بیشتر مربع‌ها پر شده بود. گوشه بنر یک مربع خالی پیدا کردم. با یک ماژیک سبز امضا زدم و رویش نوشتم: «منتقم خون رهبر شهید، جیران مهدانیان.»

راوی: جیران مهدانیان